shabpareh

چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٧
 

بازهم رسیدیم این آخر! این هفته آخر که بوی خوبی دارد بوی بهار بوی دود بوی خاک

این هفته آخر که خودت را میکشی!! بشور بساب بدو بخر و آخر سر که دوان دوان به سال نو میرسی رها می شوی وبه خودت می خندی که همش همین؛ گذشتم.

 اما به همین سادگی که تو میگذری، خیلی ها نمی گذرند و خیلی چیزها در سال قبلی جا می ماند برای همیشه. وچه دلتنگ می شوی؛ دلتنگ بازمانده ها، دلتنگ یادی که مانده یا دلی که مانده.

امابازی روزگار است!! ذهن پرکار،خسته دچارفراموشی می شود و دلتنگی جا می ماند سال نو می شود وتو باز می خندی که بازهم بازی روزگار است.

 

پریسا

یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧
 

              

این تنها یک عکس است.

پریسا

شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧
به بهانه روزهای آخر پائیز

 از همان روزی که برگشتم دلم میخواهد بنویسم،ولگردی بود؛ هدف خاصی نداشتم‌

 کولی‌وار گاهی شلخته گاهی بیحوصله گاه خنده‌دار و گاهی ولخرج،خندان‌و تنها

 واقعا توانایی تمرکز بر چیزی را نداشتم بی حواس وگنگ می گشتم، دوسه باری‌هم گریه‌کردم. نمی دانم از خودم دور بودم یا تازه به خودم رسیده بودم می دانم ، هنوز خاکسترم با باد می گردد.می‌دانم رویا یا در سر ماست یا در زیر پایمان، هیچوقت نمی فهمیم در دستش داریم یا نه!!نمی دانم اینجورش در سرم بوده یا نه وحیف..نه نمی‌خواهم از حیف بنویسم که قصه‌ای بود که دوستش داشتم،بگذریم.

 

پریسا

چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧
 

مدتهاست که سعی می‌کنم از خیلی چیزها در دنیا واقعی دور شوم و اینجا بنویسم که نشده و.....

اصرار همین معدود رفقای وبلاگی(که برایم ارزش ویژه‌ای داشته) هم نتوانست دردی را دوا کند و البته نه دوست دارم در اینجا را ببندم ونه ادامه این روند برایم خوشایند است.

اما چاره: اینجا را باز میگذارم تا بدانم همیشه جای کوچکی در دنیای مجازی که اینروزها خیلی شلوغ شده، دارم حداقل پس از سالها فعالیت (حالا مستمر یا غیر مستمر) این جا این حق را برای خودم قائلم. و مطمئنا اگر زمانی بخواهم چیزی اینجا بگذارم دوست دارم آنرا به همین نام "شب‌پره" که حالا دیگر قسمتی از شخصیت ام ‌شده، ثبت کنم و فکر نکنم راه‌اندازی سیاره کوچک دیگر به نام‌های دیگر در این محدوده برایم قابل تصور باشد!

اما اندکی دلتنگی:این دنیا همیشه هم دنیای دوست داشتنی برای من نبوده و گاها برای بعضی از دوستان جایگاه ایجاد انواع کدورت‌ها وسوءتفاهمات خاص گردیده که متاسفانه نتیجه‌ای جز ناراحتی طرفین نداشته دلیلش هرچه که بوده دیگر ارزشی از نظر من ندارد اما بهرحال گاهی فکر می‌کنم کاش همیشه خود را محق به هر بی توجهی و تندروی و داوری‌های یکطرفه ندانیم امیدوارم این شامل حال من و "شب‌پره" نیز گردد( خودمان را گول نزیم وبلاگ قسمتی از شخصیت پنهان ماست)

اما اندکی...:در این سالهادوستان زیادی آمدند و رفتند، کاش بودند. بعضی اسم ورسمشان کاملا پنهان بود وپنهان ماند وبعضی بعدها بنا به مناسباتی در دنیای واقعی اندک اندک برایم آشکار شدند. اما لذت بخش‌ترین قسمت ماجرا کشف پنهانی دوستانی بودند که خودشان هم از کشف خودشان توسط یک دوست وبلاگی خبردار نشدند وچه لذتی داشت وقتی دوستی را می شناختی و از کنارش رد میشدی و او بیخبر از همه‌جا بود 

اما اندکی افشاگری....:همیشه ناراحت این هستم که قاطعیت لازم  برای پایان دادن را ندارم و اگر روزی چیزی را تمام کنم حس میکنم  بازهم حرفای زیادی وجود داشته وکارهای زیادی بوده که باید می کردم وگاهی فکر می کنم اگر چیزی قراره تمام بشه ودوباره از یک جایی شروع بشه چه نیازی به این داره که من حالا تمامش کنم البته اینو درک می کنم  که برای تولد بهتر وبهترین‌ها(فکر می کنید وجود داره؟)مرگ ضروریه اما یک چیزایی را هیچوقت نمی‌ توانم برای همیشه از خودم دور کنم 

اما : من همیشه همین دور وبرها پرپر می زنم حتی با بالهای سوخته٬ توان بالا رفتن از  دیواری را هم ندارم منتظر می مانم شاید از آن سو برایم بالی نو آورد٬ در غیر اینصورت در سایه همین دیوار خشک خواهم شد روزی شاید کسی مرا برای آلبوم خاطراتش لازم داشت.

بهتر از این نمی توانستم بنویسم پس تا زمانی که بتوانم حداقل کمی شاد وراحت بنویسم نمی نویسم همه‌تان را خیلی خیلی دوست دارم یادتان باشد شاید روزی از کنار هم رد شدیم حداقل اخم نکنید.!!

 

پریسا

دوشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٧
 

شاید روزگار جبریست که در محدوده آن اختیار داریم هر طور می‌خواهیم زندگی کنیم.

 

و من مدتهاست فهمیدم که دیگه بزرگ نمی شم مدتهاست نمی‌دونم اصلا بزرگ‌شدن چه جوریه

هیچ کشف و لذتی در میان نبوده‌، من فقط فهمیدم نتونستم بزرگ بشم و هیچ خواستی هم در میان نبوده.

هنوز که هنوزه نزدیکی‌های تابستان، با حس نم کولر آبی و یاد پایان یکی از سال‌های درس‌ دچاراظطراب می‌شم.

پریسا

چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧
 

سال نو مبارک
سال ٬ چهارده روزه که تحویل شده ومن فکر می کنم در این مدت فقط فکر نکرده‌ام یا ‌دروغ نگویم؛حداقل کمتر فکر کرده‌ام‌ وحوصله‌اش را داشتم و همین بیش از هر چیز برایم خوب بوده .

نمی خواهم بدبین باشم اما آرزوی محالیست بی‌فکری! که برایتان آرزویش می کنم.

 

پریسا

جمعه ٢۸ دی ،۱۳۸٦
 

 

سالها پیش آن بالا در بهشت بودم   

و او این پایین باشمشیرچوبی می‌جنگید

ازپله‌های آسمان پائین دویدم و او گریخت

روزی در رستاخیز یافتمش که از پله‌‌های آسمان بالا می‌دوید

حالا او آن بالا از ابری به ابر دیگر می‌پرد

و من این پایین گریان به دنبال راه گمشده آسمانم.

یادداشت در فروردین ۸۶

پریسا

سه‌شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦
 

 تازگیها دوست دارم بشینم وآرشیو وبلاگم باز کنم و سر بزنم به نوشته‌های قدیمیم٬ بعدشم کامنت‌اشو بخونم٬ گاهی حتی برای دیدن کامنت‌های یک دوست قدیمی چندتا نوشته قبل‌تر را باز میکنم و میخونم .بارها دلم خواسته بعضی از نوشته‌هامو بریزم دور.کاری که‌در واقعیت دنیای واقعی بارها انجامش داده‌ام اما اینجا نمی‌دونم شاید بیشترش به خاطر کامنت‌هاست که گاهی حتی یک حرفش را هم دوست ندارم از دست بدم به خاطر همین برای دلخوشی خودم وبه یاد چند سال پیش بی‌اجازه دوستان یک یک گفتگوی خیالی را بااستفاده ‌از یک ‌تعداد ازکامنت‌هاشون بدون هیچ ‌کم و کاستی ترتیب دادم. می بخشین!

سفیرعشق                                                          

پـا نهاديـم به راهی که سـر آغاز نـداشت، رو به هر خانـه که کرديم دری بـاز نداشت، زندگی شاخه گلی بود که در باد شکفت، داستـــانــش را هـم جرءت ابـراز نـداشـت، بــاغ مـا عمری ، بـا خاطره بـاران زيـسـت، خبـر از مرگ درخـتـان سرافـراز نــداشـــت، کاش دستی به هواداری دل بر ميخاست، عشق هم، اين همه گفتند، اعجاز نداشت، آرزو داشــت دلـم هـمـسـفـر ابــر شـــود، بال و پر داشت ولی فرصت پرواز نداشت . سلام دوست خوبم ..... ممنون که به کلبم سفر کردی ..... آپدیت کردم ...... سبز و بارانی باشی .

ليلی                                                                 

هميشه نميشه رک بود و حرف ها رو زد. هميشه نميشه گفت. هميشه نمی شه راحت بود و در وصفش شعر گفت....کاش اين لکنت از بين می رفت...پايدار باشيد.

adam-barfy                                                          

تقصير اهلی شدن است....وقتی که اهلی شدي همه اش خودت را بايد گول بزنی و بهانه درست کنی....آخه اون موقع که داری اهلی ميشی نمی دونی که حتی يک گل هم می تونه خطرناک بشه.....يک گل سفيد با شاخه های سياه افشان!!

ني آوا                                                           

اين جوري هاست ديگه. بهتره چيزي نگيم، ببينيم و بگذريم و خودمون رو بزنيم به اون راه. حداقل كمتر داغون مي شيم تو هجوم افكار.

Raha                                                                   

یه جمله یادم اومد گفتم اینجا بنویسم..یکی میگه ما وقتی از حرف زدن خسته می شیم نتیجه می گیریم.

جن تئاتر شهر!                                                             

نتيجه می گيريم دوچرخه سواری بهتر از نتيجه گيريه ٬ صدف از جفتشون بهتره ٬ دريا از هر سه تا بهترتره ٬ مخصوصن اگه حضورش هم باشه ٬ نسيمی که با موها بازی کنه ٬ صدای موج و اشکی که هر قطره اش مرواريدی بی دريغه و ...

شقایق                                                                 

همين دوچرخه و صدف و درياست که می مونه ...... دلهای ما ديگه دل نميشن !.................... خوشحالم از آشناييت........

ماراساد                                                                    

به خدا هيچی جدی نيست.

Man                                                                    

اشکالی نداره.... هر رنگ عوض کردنی سختی های خودشو داره...شما چون تجربه نداری برات تازه گی داره...از دوستانی که هر روز هم اگه لازم باشه می تونن رنگ ديواراشون عوض کنن بپرسين، توصيه های مفيدی خواهند داشت...همين.

leyli

خوب می دونی؟ خيلی وقتا همه چی قاطی می شه. مثلا الان من حس می کنم که نمی فهمم دقيق!

علی منصوری

رويهم رفته فهميدم که نفهميدن بعضی وقتا و فهميدن بعدش خيلی خوب تر نفهمميدن و بعدا ْ بازم نفهميدن . خوبه . ما خوبيم . همه خوبن . آنها رو نمی دونم ولی می دونم اون اصلا ْ خوب نيست حال منم هی بد می کنه لعنتی

HAMED

موافقم .نفهميدن هم يه جور فهم وشعوره.

زانيار

فقط خوشحالم که من تنها کسی نيستم که نفهميده!! ولی شايد يه چيزی تو مايه های نوشته آخرم باشه...

یک فنجان قهوه تلخ

همه عمرمون به گفت و گو گذشت ! ( اينو يه بار آقای روزدار تو تئاتر شهر گفت و من خيلی خوشم اومد ، الان دوباره بعد از چند سال يادم افتاد ) !

marmalade

گفتم، گفت.......... آره بازی بامزه‌ايه، منم يه بار امتحانش کردم، خودم خيلی دوسش دارم، می‌شه تا ابد ادامش داد و بازم گفتم و گفت....

leyli

کاش اينقدر اسير من و تو صرف و نحو و ضمير و .... نبوديم.کاش...

nich

کی بازی رو به هم زد؟! من اين ور ، شما اون ور! بريم؟! کلاغ پر؟گنجشک پر؟!.....تو کدوم نمايش نامه می گفت عادت افيونه! برای خلاصی از اين همه فکر بايد عادت کرد! به چی؟! به فکر کردن!!!!!

جن تئاترشهر

( من اين‌جوری ادامه‌اش می‌دم ) : ... و گفتم و گفتی و آبی شديم!

raha

همین امروز صبح داشتم یه شعر می خوندم از مایاکوفسکی درباره ی واقعیت و خیال و رویا....غلط نکنم تو هم باید مایاکوفسکی خونده باشی؟! شاید هم مایاکوفسکی تو رو خونده؟! راستش من واقعیتم خیلی رویایی و رویاهامم خیلی واقعین!! عجب سرگیجه ایه!!!

hamed

شکی نیست#تو آن بالایی در آسمان دیوانگان#ومن این پایین بی هیچ باوری در میان ابرها!

تاتار

خودمونیم گاهی هم بدجایی نیستا همین پایین هم!

marmalade

به رويا‌هات دل نبند اونها هم به موقعش آدمو تنها می‌ذارن اون وقت تنها چيزی که سراغت می‌ياد کابوسه اينو ديشب به يکی ديگه هم گفتم.

جن تئاتر شهر !

داشتم خواب تئاتر کسی نيست همه داستان ها را به ياد آورد می ديدم که يه دفعه يکی با يه بالش سفيد زد تو سرم ٬ از خواب پريدم ٬ گفت بيدار شو من رفتم بخوابم و من ديدم دارد خواب می بيند که من پرهای بالش رو به دست روياها داده ام و دارم از دست قطره های باران فرار می کنم .

nich

فايده ای هم داره دويدن تو رويا؟!/

حامد

هيچ جوری نمی شود فرار کرد.حق با توست.

ماراساد

کاش يه بار واقعيت از دست ما در می رفت.

adam-barfy

خوش است در خيال بودن.....قطار واقعيت هميشه است...سر موقع هم می رسد...چه خوب است که در اين قطار سوار کوپه خيال آن باشيم

babune

خيالت هم دوست داريم... مگه ما خودمون خيلی واقعيتيم؟... نه آبجی مام خيال يکی ديگه ايم...

man

روياهاتو نگه دار... که نه ماليات می خواد ونه احتمالا جواب....رويا ها به نظرم حيات خلوت ، حيات ماست...(شما بهش بگو تخيل)...همينکه هستين و هستيم شکر.....سربزنيم و بيشتر بنويسيم!!...همين

ني آوا

به خدا حرف زدن هم دردی رو دوا نمی کنه! مخصوصا در شرايط امروز که همه ياد گرفتيم خودسانسوری کنيم. هميشه سرشار از زندگی باشی

یک فنجان قهوه تلخ

اگه نوشتن تلاش برای فرار از درد باشه مسلما هيچوقت نميشه جدی گرفتش ... مگه از درد ميشه فرار کرد ؟ ...

ماراساد

گريختن خيلی خوبه البته به شرطی که ندونی به کجا!!

hamed

یه دونه ایندرال اونم ۱۰ میلیگرمی می بردت به یه جایی که هیچ وقت نیست.اینو خانم دکتر صدر استادمون می گفت.

تاتار

ما آدمای خسته این روزگار بسته خدا هم اون پشت نشسته!

nich

احمق باش،هميشه.

ني آوا

شايد می خواستی ما هم نفهميم منظورت چيه!!

شقایق

سکوت سکوت سکوت ! هميشه بهترين خاطره های من تو سکوت شکل گرفته.... چه خاصیت عجيب و غريبي داره !

ليلی

چرا سهم ما از زندگی اين سکوت ويرانگر است؟ چرا؟

همنواز

شايد هممون همين طوريم .سرمون رو ميندازيم پايين و ميريم .

تاتار

آره بابا! کار خوبی میکنی. برو تا بعد...... بالاخره یا اون بالا خبرایی هست یا نیست!!!

man

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است...همين.

hamed

ای بابا بازهم درد مشترک....زت زیاد.داروخانه آشنا نداری راستی؟

علی حيدری

به بقيه فکر نکن. اين خود نوشتنه که صدات می کنه. پس زنده باد شفای عاجل و روزهای خوب آفتابي با کلی حال نوشتن.

man

گفت عشق در هوا جاری است(به همه چيز)..تو نفسهايت را جانانه بکش...بنويس باباجان...همين.

تاتار

وقتی که عاشق بودم صداش را که ميشنيدم قلبم فرو ميريخت. وقتی بهش رسيدم ديگه هيچقوت قلبم نريخت! وقتی صدای مادرم را ميشنوم قلبم ميريزه. هميشه اينطور بوده. با اينکه هميشه هم داشتمش!!

؟؟؟؟؟

بدون نام

باران هديه اي است براي همه عاشقان.و باران صداي عشق است.

موش خانگی

يه آرامش خيس يا خيسی يه آرامش!

حامد

متاسف نميشي اگه بگم عشق زميني هم يه جورايي ترحم برانگيزه.انرژي زيادي از آدم مي گيره اما دچار مرور زمان ميشه.

لیلی

دويدن و نرسيدن...خط طويل...کی تمام می شود؟

raha

کلا دنيا اونجوری که بايد بچرخه نمی چرخه!! دندانپزشکی اما بوی خوبی داره!!بوی دارو!!

HAMED

آقا اجازه..

حرف مفت كش ترين آدم تئاتر

شب پره عزيز سلام و درود و کلی چيزای خوب خوب! مرسی از لطفت، گوشام هم متعلق به شماست و آماده کشيده شدن، واقعا متشکرم، اميدوارم مثل هميشه شاد باشی و پرنشاط و ايام به کام و ... شب پره! اميدوارم شب هيچ وقت نپره !!! يا حق.

nich

باز کی بازی رو بهم زد؟؟؟

HAMED

اينا منتظر گودو ان؟

man

هيچ کس از اطاق خارج نشه..... انگار يه چيزهای مهمی گم شده.....توضيح نمی شه داد...چون ابزار توضيح هم گم شدن.......پس............(سکوت)...همين.

تاتار

خوب برای خودت میبری و میدوزی! اصلاً کی گفته ما این چیزا را میخواستیم بگیم؟ درضمن من مزه اشک را خیلی دوست دارم. بهش میگم پفک نمکی بی ضرر!!

 
   شب‌پره: ..........  
پریسا

دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦
فانتزی؟

     Human Condition  

           اثر رنه مارگریت نقاش بلژیکی  

له کردن برگای خشک حس آشنای خوشیه(نمی نویسم لذت بخش که بنظرم سبعیت خاصی داره).

اما دیدن انبوه برگای خشک بارون خورده‌ای هم ‌که شکسته و خرد نمیشن حس خوبی داره.

نه‌نمیخوام ناله کنم یا از جمیع امراضی بگم که گرفتم یا درگیرشم همینطوری یک حس‌خوب نیم بندی بهم دست داده بود، گفتم بنویسمش شاید بتونم دوکلمه حرف مفت اضافه بزنم....مرض همیشگی.

تازگیا روزایی که کلاس نمی‌رم و صاف میام خونه اگر لطفی از طرف اخوین بشه میشینم فیلم می‌بینم البته سعی هم میکنم چیز زیاد سنگینی نبینم حوصله فهمیدن و درک زیاد عمیق را ندارم بیشترم سعی می‌کنم تو مایه‌فیلم‌های فانتزی باشم حتی خیلی موارد کارتون.‌حتی گاها اونایی که‌مایه‌هایی از سورئال هم دارن(بگذریم که بعضیاشون بس‌که پا در هوان حوصله آدمو سر می‌برن.)

دیشب هم کارتون رتتویی را دیدم همون موشی که عاشق آشپزیه و میره پاریس و با یک پیشخدمت بینوا دوست میشه و..

کارتون خوشگلی بود به شرطی‌که یادم نیفته این از همون موشهایی بود که پارسال یک هفته‌ای مهمانمان بود.

بعضی روزا هم اگه وقت کنم و بتونم خودمو آروم تو اتاق بشونم یک چیزایی می‌خونم کتابی، مجله‌ای یا روزنا‌مه‌ای. اخبار نمیخونم پیگیرشم نیستم چیزهایی گذری میشنوم، اگر بخوام ماشاا... اهل منزل. قبلا نقد کتابی فیلمی یا تئاتری می خوندم اما حالا فقط اصل ماجرا برا م مهمه یا شاید مهم هم همینه.

خوشم میاد که تازگیا آخر خیلی ازکتابا و فیلما  به اصطلاح ‌Happy End  میشه.مثلا همین کتاب ممنوعه دلبرکان غمگین....که فکر می کردم آخرش یک غم عمیق همیشگی مثل همه اینطور داستانا به دل آدم بذاره‌، اما

خب دیدن برگای خشک بارون خورده گاهی حس بهتریه حتی اگه لج آدمو دربیاره!!

 

پریسا

جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦
 
معبد 

 یک‌ماهی بود که به صورت منقطع مریض بودم اول همان سرماخوردگی که شرحش رفت بعدهم به فاصله دو هفته تب و لرز که تا یکی دو روز اول سفر هند همراهیم کرد و آخری گلودرد و سرفه‌، یکی دو روزی پس از برگشت  به دلیل همجواری با همکاران بیمار!

گفتم سفر آنهم هند !نه آنجا آخ هم نگفتم آنهم در کشوری که هم شلوغ‌تر بود وهم به نسبت اینجا در صد حضور بهداشت با توجه به آنچه می دیدی کمتر!

 اما سفر به هند که در بین بدو بدو ها نه دفعتا، که اندک اندک شکل گرفت و آمد .

(مقبره!)محل سوزاندن جنازه گاندی

مانده‌بودم بین هند و مالزی و اینکه یکی می‌گفت هند کشور تمیزی نیست وخیاباهایش فلان‌جور است و یا اینکه ژانویه بروم بهتر است و مکافات‌های تصمیم‌گیری ومناسبات‌کاری و.........و حال خراب من

همه بماند و همین‌قدر بگویم که‌تجربه‌فوق‌العاده‌ای بود دیدن پایاپای زیبایی و زشتی در کنار هم، دیدن آنهمه رنگ، شلوغی، طبیعت، معبد، فرهنگ،دستفروش والبته گدایان فراوان وسمجی که بیشتر برای غذا تا پول آویزان توریست‌ها بودند و اضافه‌کنید حضور بی‌آزارگاوها و سگ‌ها در حاشیه شهر و کنار خیابانها و گاها میمونهایی که از بالای کابل‌های برق و پشت‌بام‌مغازهای مرکز‌شهر جیغ زنان، عبور می کردند وما حیرت‌زده و اندکی ترسان نظارگر بودیم ‌و هندی‌ها خندان و آرام نظارگر ما. وخلاصه ملغمه‌ای رنگارنگ‌ که فقط خودهند‌یها می‌دانستند چه جور زندگی‌اش کنند.

 

و اما برای شروع یک چیز نه دو چیز!هوای بسیار پاک و مه آلود صبحگاهی در میان آنهمه شلوغی که برای گردش تشویقت می‌کرد و دوم فیل‌سواری بدون‌شرح!

اینهایی که می‌نویسم کمی کلی وتوریستی است اما فکر‌ می‌کنم  یک‌سفر ۸ روزه آنهم برای دیدن سه شهر هم آنقدر کم است که نمی‌توانی واقعا بهتر ببینی و همانقدر هست که نمی‌توانی حجم جزئیات ذخیره‌شده ذهنت را منتقل کنی.یا لااقل من نمی‌توانم. 

  محل حکمرانی مهارجه جیپور

خودتان حتما بهتر می دانید که اصل سفر در جزئیات است اما شرح جزئیاتی مثل خوردن شرینی محلی در برگ‌های درختان و یا وارد شدن ناگهانی به یک مجلس پیش‌از عروسی  و یا اصرار بیش‌از اندازه مغازداران که ساری ولباس هندی بپوشی وبا آنها عکس بگیری و حتی اصرار پسرک رقاص کوچکی در هتل که به توریست‌ها و از جمله تو اصرار میکند با او برقصی!و یا تجربه خوردن مک‌دونالدهندی‌والبته تجربه همیشگی خرید وترجمه انواع واقسام چانه‌های ایرانی خرید و سروکله زدن با بعضا فروشندگان هندی که اندکی فارسی هم می‌فهمیدند واز خنده وسر تکان دادنشان می‌فهمیدی که ای داد! ماهیت کلک‌ و چانه‌های بعضا زیرکانه همراهانت لو رفته! ویا تعریف اظهار نظر‌های راهنمای هندی که به خوبی فارسی صحبت می کرد وگاها از شنیدن تکه‌کلام‌ها ورفتارهای گروه کاملا زنانه ما گیج میشد. و صدالبته  مصیبت عکس و فیلم و دیجیتال و دوربین و باز نشدن تعدادی از عکس‌ها و هزاران تجربه تند و فلفلی و رنگارنگ که دیگر درحد حوصله نوشتاری من نیست.

پ.ن:اما این آخری که رسالت فرهنگی نه! اصلا یک چیزی همین طوری‌شعاری در نظر بگیرید،باشد،در مورد همان بنابوی معروف سنبل هند است (باید می‌نوشتم وگرنه خفه می شدم) .

تاج محل،که قصه‌اش برهمه آشکار است و رگ وریشه ای کاملا وابسته به سرزمین ما دارد. (این را حتی شاید ازانتخاب ‌سنگ‌مرمرسفید برای بنایش فهمید چه اکثر و نه تمامی بناهای ساخته‌شده بدست هندوان دیوارهای رنگی واجری رنگ دارند.) آنچنان سفید ودرخشان است که هنگام عکس گرفتن از آن باید یک یا دو استپ دیافگرام را در روز ببندید که در عکس هایتان قابلیت دید پیدا کند.(پزی در میان نیست کاریست که خودم نکردم) اما مطمئن باشید اگر در اینجا بود تا به حال سیاه شده بود هندیها چنان در امر مواظب از این بنای تاریخی پرتوریست که حدود۳۵۰سال از قدمت آن میگذردمقیدند، که ماشین های سوخت سوز تا یک کیلومتری حق نزدیک شدن ندارند وتنها با اتوبوس های باطری دار تا نزدیکی در ورودی که تازه فاصله ای در همین حدود با تاج محل دارد می توان رفت از آنجا هم غیر از دوربین و اندکی خوراکی خشک هیچگونه بطری یا وسایل نوشتاری حتی در حد یک دفتر یادداشت چندین برگه ای هم نمی توانید داخل ببرید.اما خود تاج محل مقبره سنگ مرمری بزرگی است با سنگهای قیمتی فراوان در اطراف واکنافش وداخلش خطاطی شده با سوره یاسین بدست خطاطی بازهم ایرانی، و دو قبر. وخب سلیقه‌ای است دیگر، این بنا با اینهمه سفیدی از دور برایم زیباتر بود تا نزدیک.

اما یک چیز، آنچه دیدم وتجربه کردم کم نبود ولی برای فرونشاندن عطش، شاید چندین سفر دیگر برای دیدن این کشور ونقاط مختلفش ضروری باشدبگذریم که مرحله آخر سفر با خاطره ناخوشی از فرودگاه دهلی وکارمندان بی‌نظم ، کند وناآگاه آنجا همراه شد. 

  

فعلا که با وجود چندماه حقوق عقب‌افتاده و خالی شدن جیب در اثر سفر اخیر تنها امکان نگاه به آینه وجود دارد و بس!

            

پریسا

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]