| shabpareh | |
|
|
چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٧
بازهم رسیدیم این آخر! این هفته آخر که بوی خوبی دارد بوی بهار بوی دود بوی خاک این هفته آخر که خودت را میکشی!! بشور بساب بدو بخر و آخر سر که دوان دوان به سال نو میرسی رها می شوی وبه خودت می خندی که همش همین؛ گذشتم. اما به همین سادگی که تو میگذری، خیلی ها نمی گذرند و خیلی چیزها در سال قبلی جا می ماند برای همیشه. وچه دلتنگ می شوی؛ دلتنگ بازمانده ها، دلتنگ یادی که مانده یا دلی که مانده. امابازی روزگار است!! ذهن پرکار،خسته دچارفراموشی می شود و دلتنگی جا می ماند سال نو می شود وتو باز می خندی که بازهم بازی روزگار است.
شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧
به بهانه روزهای آخر پائیز
از همان روزی که برگشتم دلم میخواهد بنویسم،ولگردی بود؛ هدف خاصی نداشتم کولیوار گاهی شلخته گاهی بیحوصله گاه خندهدار و گاهی ولخرج،خندانو تنها واقعا توانایی تمرکز بر چیزی را نداشتم بی حواس وگنگ می گشتم، دوسه باریهم گریهکردم. نمی دانم از خودم دور بودم یا تازه به خودم رسیده بودم می دانم ، هنوز خاکسترم با باد می گردد.میدانم رویا یا در سر ماست یا در زیر پایمان، هیچوقت نمی فهمیم در دستش داریم یا نه!!نمی دانم اینجورش در سرم بوده یا نه وحیف..نه نمیخواهم از حیف بنویسم که قصهای بود که دوستش داشتم،بگذریم.
چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧
مدتهاست که سعی میکنم از خیلی چیزها در دنیا واقعی دور شوم و اینجا بنویسم که نشده و..... اصرار همین معدود رفقای وبلاگی(که برایم ارزش ویژهای داشته) هم نتوانست دردی را دوا کند و البته نه دوست دارم در اینجا را ببندم ونه ادامه این روند برایم خوشایند است. اما چاره: اینجا را باز میگذارم تا بدانم همیشه جای کوچکی در دنیای مجازی که اینروزها خیلی شلوغ شده، دارم حداقل پس از سالها فعالیت (حالا مستمر یا غیر مستمر) این جا این حق را برای خودم قائلم. و مطمئنا اگر زمانی بخواهم چیزی اینجا بگذارم دوست دارم آنرا به همین نام "شبپره" که حالا دیگر قسمتی از شخصیت ام شده، ثبت کنم و فکر نکنم راهاندازی سیاره کوچک دیگر به نامهای دیگر در این محدوده برایم قابل تصور باشد! اما اندکی دلتنگی:این دنیا همیشه هم دنیای دوست داشتنی برای من نبوده و گاها برای بعضی از دوستان جایگاه ایجاد انواع کدورتها وسوءتفاهمات خاص گردیده که متاسفانه نتیجهای جز ناراحتی طرفین نداشته دلیلش هرچه که بوده دیگر ارزشی از نظر من ندارد اما بهرحال گاهی فکر میکنم کاش همیشه خود را محق به هر بی توجهی و تندروی و داوریهای یکطرفه ندانیم امیدوارم این شامل حال من و "شبپره" نیز گردد( خودمان را گول نزیم وبلاگ قسمتی از شخصیت پنهان ماست) اما اندکی...:در این سالهادوستان زیادی آمدند و رفتند، کاش بودند. بعضی اسم ورسمشان کاملا پنهان بود وپنهان ماند وبعضی بعدها بنا به مناسباتی در دنیای واقعی اندک اندک برایم آشکار شدند. اما لذت بخشترین قسمت ماجرا کشف پنهانی دوستانی بودند که خودشان هم از کشف خودشان توسط یک دوست وبلاگی خبردار نشدند وچه لذتی داشت وقتی دوستی را می شناختی و از کنارش رد میشدی و او بیخبر از همهجا بود اما اندکی افشاگری....:همیشه ناراحت این هستم که قاطعیت لازم برای پایان دادن را ندارم و اگر روزی چیزی را تمام کنم حس میکنم بازهم حرفای زیادی وجود داشته وکارهای زیادی بوده که باید می کردم وگاهی فکر می کنم اگر چیزی قراره تمام بشه ودوباره از یک جایی شروع بشه چه نیازی به این داره که من حالا تمامش کنم البته اینو درک می کنم که برای تولد بهتر وبهترینها(فکر می کنید وجود داره؟)مرگ ضروریه اما یک چیزایی را هیچوقت نمی توانم برای همیشه از خودم دور کنم اما : من همیشه همین دور وبرها پرپر می زنم حتی با بالهای سوخته٬ توان بالا رفتن از دیواری را هم ندارم منتظر می مانم شاید از آن سو برایم بالی نو آورد٬ در غیر اینصورت در سایه همین دیوار خشک خواهم شد روزی شاید کسی مرا برای آلبوم خاطراتش لازم داشت. بهتر از این نمی توانستم بنویسم پس تا زمانی که بتوانم حداقل کمی شاد وراحت بنویسم نمی نویسم همهتان را خیلی خیلی دوست دارم یادتان باشد شاید روزی از کنار هم رد شدیم حداقل اخم نکنید.!!
دوشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٧
شاید روزگار جبریست که در محدوده آن اختیار داریم هر طور میخواهیم زندگی کنیم.
و من مدتهاست فهمیدم که دیگه بزرگ نمی شم مدتهاست نمیدونم اصلا بزرگشدن چه جوریه هیچ کشف و لذتی در میان نبوده، من فقط فهمیدم نتونستم بزرگ بشم و هیچ خواستی هم در میان نبوده. هنوز که هنوزه نزدیکیهای تابستان، با حس نم کولر آبی و یاد پایان یکی از سالهای درس دچاراظطراب میشم.
چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧
سال نو مبارک نمی خواهم بدبین باشم اما آرزوی محالیست بیفکری! که برایتان آرزویش می کنم.
جمعه ٢۸ دی ،۱۳۸٦
سالها پیش آن بالا در بهشت بودم و او این پایین باشمشیرچوبی میجنگید ازپلههای آسمان پائین دویدم و او گریخت روزی در رستاخیز یافتمش که از پلههای آسمان بالا میدوید حالا او آن بالا از ابری به ابر دیگر میپرد و من این پایین گریان به دنبال راه گمشده آسمانم. یادداشت در فروردین ۸۶ سهشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦
تازگیها دوست دارم بشینم وآرشیو وبلاگم باز کنم و سر بزنم به نوشتههای قدیمیم٬ بعدشم کامنتاشو بخونم٬ گاهی حتی برای دیدن کامنتهای یک دوست قدیمی چندتا نوشته قبلتر را باز میکنم و میخونم .بارها دلم خواسته بعضی از نوشتههامو بریزم دور.کاری کهدر واقعیت دنیای واقعی بارها انجامش دادهام اما اینجا نمیدونم شاید بیشترش به خاطر کامنتهاست که گاهی حتی یک حرفش را هم دوست ندارم از دست بدم به خاطر همین برای دلخوشی خودم وبه یاد چند سال پیش بیاجازه دوستان یک یک گفتگوی خیالی را بااستفاده از یک تعداد ازکامنتهاشون بدون هیچ کم و کاستی ترتیب دادم. می بخشین!
؟؟؟؟؟
شبپره: .......... دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦
فانتزی؟
اثر رنه مارگریت نقاش بلژیکی له کردن برگای خشک حس آشنای خوشیه(نمی نویسم لذت بخش که بنظرم سبعیت خاصی داره). اما دیدن انبوه برگای خشک بارون خوردهای هم که شکسته و خرد نمیشن حس خوبی داره. نهنمیخوام ناله کنم یا از جمیع امراضی بگم که گرفتم یا درگیرشم همینطوری یک حسخوب نیم بندی بهم دست داده بود، گفتم بنویسمش شاید بتونم دوکلمه حرف مفت اضافه بزنم....مرض همیشگی. تازگیا روزایی که کلاس نمیرم و صاف میام خونه اگر لطفی از طرف اخوین بشه میشینم فیلم میبینم البته سعی هم میکنم چیز زیاد سنگینی نبینم حوصله فهمیدن و درک زیاد عمیق را ندارم بیشترم سعی میکنم تو مایهفیلمهای فانتزی باشم حتی خیلی موارد کارتون.حتی گاها اونایی کهمایههایی از سورئال هم دارن(بگذریم که بعضیاشون بسکه پا در هوان حوصله آدمو سر میبرن.) دیشب هم کارتون رتتویی را دیدم همون موشی که عاشق آشپزیه و میره پاریس و با یک پیشخدمت بینوا دوست میشه و.. کارتون خوشگلی بود به شرطیکه یادم نیفته این از همون موشهایی بود که پارسال یک هفتهای مهمانمان بود. بعضی روزا هم اگه وقت کنم و بتونم خودمو آروم تو اتاق بشونم یک چیزایی میخونم کتابی، مجلهای یا روزنامهای. اخبار نمیخونم پیگیرشم نیستم چیزهایی گذری میشنوم، اگر بخوام ماشاا... اهل منزل. قبلا نقد کتابی فیلمی یا تئاتری می خوندم اما حالا فقط اصل ماجرا برا م مهمه یا شاید مهم هم همینه. خوشم میاد که تازگیا آخر خیلی ازکتابا و فیلما به اصطلاح Happy End میشه.مثلا همین کتاب ممنوعه دلبرکان غمگین....که فکر می کردم آخرش یک غم عمیق همیشگی مثل همه اینطور داستانا به دل آدم بذاره، اما خب دیدن برگای خشک بارون خورده گاهی حس بهتریه حتی اگه لج آدمو دربیاره!!
جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦
یکماهی بود که به صورت منقطع مریض بودم اول همان سرماخوردگی که شرحش رفت بعدهم به فاصله دو هفته تب و لرز که تا یکی دو روز اول سفر هند همراهیم کرد و آخری گلودرد و سرفه، یکی دو روزی پس از برگشت به دلیل همجواری با همکاران بیمار! گفتم سفر آنهم هند !نه آنجا آخ هم نگفتم آنهم در کشوری که هم شلوغتر بود وهم به نسبت اینجا در صد حضور بهداشت با توجه به آنچه می دیدی کمتر! اما سفر به هند که در بین بدو بدو ها نه دفعتا، که اندک اندک شکل گرفت و آمد .
ماندهبودم بین هند و مالزی و اینکه یکی میگفت هند کشور تمیزی نیست وخیاباهایش فلانجور است و یا اینکه ژانویه بروم بهتر است و مکافاتهای تصمیمگیری ومناسباتکاری و.........و حال خراب من! همه بماند و همینقدر بگویم کهتجربهفوقالعادهای بود دیدن پایاپای زیبایی و زشتی در کنار هم، دیدن آنهمه رنگ، شلوغی، طبیعت، معبد، فرهنگ،دستفروش والبته گدایان فراوان وسمجی که بیشتر برای غذا تا پول آویزان توریستها بودند و اضافهکنید حضور بیآزارگاوها و سگها در حاشیه شهر و کنار خیابانها و گاها میمونهایی که از بالای کابلهای برق و پشتباممغازهای مرکزشهر جیغ زنان، عبور می کردند وما حیرتزده و اندکی ترسان نظارگر بودیم و هندیها خندان و آرام نظارگر ما. وخلاصه ملغمهای رنگارنگ که فقط خودهندیها میدانستند چه جور زندگیاش کنند.
و اما برای شروع یک چیز نه دو چیز!هوای بسیار پاک و مه آلود صبحگاهی در میان آنهمه شلوغی که برای گردش تشویقت میکرد و دوم فیلسواری بدونشرح! اینهایی که مینویسم کمی کلی وتوریستی است اما فکر میکنم یکسفر ۸ روزه آنهم برای دیدن سه شهر هم آنقدر کم است که نمیتوانی واقعا بهتر ببینی و همانقدر هست که نمیتوانی حجم جزئیات ذخیرهشده ذهنت را منتقل کنی.یا لااقل من نمیتوانم. خودتان حتما بهتر می دانید که اصل سفر در جزئیات است اما شرح جزئیاتی مثل خوردن شرینی محلی در برگهای درختان و یا وارد شدن ناگهانی به یک مجلس پیشاز عروسی و یا اصرار بیشاز اندازه مغازداران که ساری ولباس هندی بپوشی وبا آنها عکس بگیری و حتی اصرار پسرک رقاص کوچکی در هتل که به توریستها و از جمله تو اصرار میکند با او برقصی!و یا تجربه خوردن مکدونالدهندیوالبته تجربه همیشگی خرید وترجمه انواع واقسام چانههای ایرانی خرید و سروکله زدن با بعضا فروشندگان هندی که اندکی فارسی هم میفهمیدند واز خنده وسر تکان دادنشان میفهمیدی که ای داد! ماهیت کلک و چانههای بعضا زیرکانه همراهانت لو رفته! ویا تعریف اظهار نظرهای راهنمای هندی که به خوبی فارسی صحبت می کرد وگاها از شنیدن تکهکلامها ورفتارهای گروه کاملا زنانه ما گیج میشد. و صدالبته مصیبت عکس و فیلم و دیجیتال و دوربین و باز نشدن تعدادی از عکسها و هزاران تجربه تند و فلفلی و رنگارنگ که دیگر درحد حوصله نوشتاری من نیست. پ.ن:اما این آخری که رسالت فرهنگی نه! اصلا یک چیزی همین طوریشعاری در نظر بگیرید،باشد،در مورد همان بنابوی معروف سنبل هند است (باید مینوشتم وگرنه خفه می شدم) . تاج محل،که قصهاش برهمه آشکار است و رگ وریشه ای کاملا وابسته به سرزمین ما دارد. (این را حتی شاید ازانتخاب سنگمرمرسفید برای بنایش فهمید چه اکثر و نه تمامی بناهای ساختهشده بدست هندوان دیوارهای رنگی واجری رنگ دارند.) آنچنان سفید ودرخشان است که هنگام عکس گرفتن از آن باید یک یا دو استپ دیافگرام را در روز ببندید که در عکس هایتان قابلیت دید پیدا کند.(پزی در میان نیست کاریست که خودم نکردم) اما مطمئن باشید اگر در اینجا بود تا به حال سیاه شده بود هندیها چنان در امر مواظب از این بنای تاریخی پرتوریست که حدود۳۵۰سال از قدمت آن میگذردمقیدند، که ماشین های سوخت سوز تا یک کیلومتری حق نزدیک شدن ندارند وتنها با اتوبوس های باطری دار تا نزدیکی در ورودی که تازه فاصله ای در همین حدود با تاج محل دارد می توان رفت از آنجا هم غیر از دوربین و اندکی خوراکی خشک هیچگونه بطری یا وسایل نوشتاری حتی در حد یک دفتر یادداشت چندین برگه ای هم نمی توانید داخل ببرید.اما خود تاج محل مقبره سنگ مرمری بزرگی است با سنگهای قیمتی فراوان در اطراف واکنافش وداخلش خطاطی شده با سوره یاسین بدست خطاطی بازهم ایرانی، و دو قبر. وخب سلیقهای است دیگر، این بنا با اینهمه سفیدی از دور برایم زیباتر بود تا نزدیک. اما یک چیز، آنچه دیدم وتجربه کردم کم نبود ولی برای فرونشاندن عطش، شاید چندین سفر دیگر برای دیدن این کشور ونقاط مختلفش ضروری باشدبگذریم که مرحله آخر سفر با خاطره ناخوشی از فرودگاه دهلی وکارمندان بینظم ، کند وناآگاه آنجا همراه شد. فعلا که با وجود چندماه حقوق عقبافتاده و خالی شدن جیب در اثر سفر اخیر تنها امکان نگاه به آینه وجود دارد و بس!
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك یادداشتهای تئاتر کسی نیست همه داستانهارا بیادآورد
آدم برفی
|
